وای دورش بگردم پسرم. بزرگ شده. می خواد بره زیارت امام رضا(ع). دعا کنید براش که صحیح وسالم بره و برگرده. اونم براتون دعا می کنه.
علی دیروز یعنی در ۸۱ روزگی خود در حالیکه توی کریرش بود سرش را بلند می کرد و می خواست که از جا پا بشه.
وقتی ازدواج کردم هرگز به این فکر نکردم که ممکنه بچه دار نشم اما وقتی برای اولین بار به دکتر زنان مراجعه کردم همه چیز فرق کرد. خداوند می خواست امتحان من و همسرم را اینگونه برگزار کند. از اون روز ۹ سال گذشت. ۹ سالی که تک تک روزها و شبهایش برای من و همسرم خوب بود. نه خوب بلکه عالی بود. با اینکه فرزندی در خانه ما نبود و آرزویش همواره با ما بود اما این یاد خدا بود که بیشتر در دل ما بود و سوالی که همیشه همه ما به همراه هر مشکل یا امتحانی با خود داریم. چرا من؟
مشکلات بود و ما بودیم. مصرف داروها، بکارگیری انواع روشهای پزشکی، حاملگی خارج از رحم، سقط جنین و مشکلاتی که هریک از آنها با خود داشت. با این وجود تصمیم گرفتم درمان خود را رها نکنم. بعد از دوبارIVF و نتیجه نگرفتن با تصور اینکه جنین فریز شده دارم داروهای IVF را استفاده کردم. قصد مشهد کرده بودم. برنامه ریزی کردیم که بعد از IVF مسافرتی به مشهد داشته باشیم تا هم من در مرخصی باشم هم استراحتی بکنم. اما روزی که برای سونو رفتم دکتر بعد از تماس با اتاق IVF گفت که من جنینی ندارم و باید تخمک کشی مجدد انجام شود. داروها را گرفتم و روانه خانه شدم. پس از تماس با مشهد فهمیدیم که مادرشوهرم هم در موقع سفر ما نیستند. دودل شدیم که برویم یا نه. اما هنگامه عرفات بود و ما رفتیم چون او طلبیده بود.
از مشهد برگشتیم و من اولین آمپول را در روز خودش زدم. بعد از ده روز باید دوره عادت ماهیانه من شروع می شد اما هر چه صبر کردم دیدم خبری نیست… خدایا یعنی چه شده؟ با بیمارستان تماس گرفتم. گفتند آزمایش بده. همسرم مسافرت بود و من صبح زود رفتم آزمایش. عصر که رفتم جوابش را بگیرم شوکه شدم. خدایا جواب آزمایش مثبت است. حالا دلهره داشتم که خداکنه پوچ نباشه، خارج از رحم نباشه و …
همونجا ایستادم به همسرم زنگ زدم وماجرا را گفتم. مادرم را هم خبر کردم. بالاخره دکتر آمد و من جواب آزمایش را با خوشحالی به او نشان دادم. پس از معاینه دکتر گفت جنین 35 روزه هست و سالمه. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. نمی دانستم چگونه خدا را شکر گویم. بی شک علی حاصل دعاهای همه دوستان و آشنایان بخصوص مادرم هست که لطف خداوندی را بار دیگر از دریچه نگاه علی شامل حال ما کرد. فرزند دلبندم علی در روز ۱۹ رمضان المبارک به دنیا آمد. امید که رهرو راستین علی(ع) و آل او باشد.
این خاطره ای هست که توی مسابقه شرکت کرده و برنده شد.
«شنبه وقت دکتر داشتم، شنبه ای که گذشته بود و من که وقت دکترم را دوشنبه یادداشت کرده بودم وقتی زنگ زدم که ساعتش را هماهنگ کنم منشی گفت که وقتتون شنبه بوده! بالاخره با کمی صحبت با منشی قرار شد چهارشنبه اول وقت برم. سه شنبه شب، شب قدر بود، شب نوزدهم ماه مبارک. همسرم می خواست بره احیاء و من رفتم خونه مامان. یه کمی احساس دل درد داشتم مثل زمانی که شکم آدم به هم می خوره. به مامان گفتم ولی چون مرتب نبود و طولی هم نکشید، زیاد جدی نگرفتم.
صبح شد و من عصرش وقت دکتر داشتم. سر ساعت همراه با مامان و همسرم رفتم مطب. نفر اول بودم که رفتم تو اتاق. چون می خواستم طبیعی زایمان کنم و روز قبلش هم کمی حرکت بچه کم شده بود دکتر پیشنهاد داد که برو بالا هم یه نوار قلب بگیرند و هم خودتو معاینه کنند که برای طبیعی مشکلی نداشته باشی. رفتم بالا و بعد از اینکه یه ساندیس و کیک بهم دادند و 20 دقیقه ای نشستم رفتم برای معاینه. خانم ماما که معاینه کرد گفت درد نداری؟ گفتم نه! گفت برو بخواب داری زایمان می کنی! دهانه رحمت 7 سانت باز شده! من کلی ذوق کردم که آره خود به خود دارم زایمان بدون درد را تجربه می کنم. پرسیدم تا چه ساعتی طول می کشه؟ گفت تا 7:30 لباس پوشیدم و سرم بهم وصل کردند. گفتم به مامای خودم را خبر کنند. آمپول فشار به سرم زدند اما من هیچ دردی نداشتم. بعد از مدتی دوباره ماما آمد و معاینه کرد هنوز۷-۸ سانت بیشتر باز نشده. بچه هم بالاست. با خودم گفتم حالا چی میشه؟ یعنی می تونم طبیعی زایمان کنم؟
ساعت 8:30 بود که مامای خودم آمد. هیچ پیشرفتی نداشتم. سرم را تندتر کرد و من کم کم داشت دردم شروع می شد. ماما خیلی به من کمک می کرد و من را راهنمایی می کرد. همینطور ادامه داشت تا اینکه دکترم هم آمد. دکتر کیسه آبم را پاره کرد و آنوقت بود که دردم شدت گرفت. چون بچه بالا بود خیلی باید زور می زدم تا بیاید پایین. ازم پرسیدند می خواهی بهت گاز بدیم؟ و من هم که تا قبل از این دلم نمی خواست هیچگونه آرامبخشی داشته باشم اما حالا دیگه تسلیم شده بودم و گفتم بدین.
همراه با شروع درد و با راهنمایی ماما زور می زدم. نمی دانم چه مدت گذشت شاید نزدیک 1 ساعت شد که ماما گفت خوبه. بریم اتاق زایمان. و من را بلند کردند و ما رفتیم به طرف اتاق زایمان.
روی تخت زایمان دراز کشیدم و پارچه را روی پاهام کشیدند. و دوباره زور زدن شروع شد. دسته های تخت زایمان رو می گرفتم و با تمام وجود زور می زدم و از امام علی(ع) کمک می خواستم. بالاخره در ساعت 11:05 یهو احساس کردم چیزی قل خورد و از درونم بیرون آمد. شیرین ترین احساسی که در تمام عمرم داشتم. یک کوچولوی نقلی با موهای مشکی و صورت گرد و سرخ وسفید که خسته از گرد راه رسیده بود.علی من 3290 گرم بود و خدا رو شکر سالم. از ماماها خواستم بگذارنش رو سینه ام. اما گفتند اینجوری نمیشه. بعد از اینکه تمیزش کردند آوردنش و گذاشتند کنارم تا شیر بخوره. بیچاره کوچولو خسته بود و حس مک زدن نداشت. من هم که شیری نداشتم. زود بردنش و ماماها شروع کردند به بخیه زدن. مثل اینکه سر بچه هم درشت بوده و مجبور به شکاف شده بودند. بعد از اینکه بخیه ها تمام شد من رو منتقل کردند به اتاقی که از قبل گرفته بودیم. مامان اونجا منتظر بودند. با دیدن من تبریک گفته و اشک در چشمان هر دو ما حلقه زد. خدایا شکرت. هرچه تو را شکر کنیم باز هم کمه. کمک کن تا بتوانیم اونطور که مورد رضای تو هست او را پرورش دهیم.»
این هم عکس علی و جایزه:
سریع گذشت. دو ماه و نیم یا یازده هفته تمام. ۷۷ روز شد. علی جان حالا تو امروز من را می شناسی. وقتی به تو نزدیک می شوم با حرکات دست خود و صدایی که ایجاد می کنی مرا صدا می زنی. گویی روحی تازه در وجودم دمیده می شود. گویا جهان برایم رنگی نو به خود می گیرد. علی مامان، حالا به صداها واکنش بیشتری نشون می دی. آهنگهای موزیکال رو دوست داری. اگه برات قصه بخونم یا برات حرف بزنم جوابم رو می دی. حرف می زنی یک عالمه. امروز که برات قصه می خوندم دست خود رو طرف دهان برده بودی و انگشت شصتت رو می مکیدی و حرف می زدی. دیروز ملیکا جون هم که برات حرف می زد و شعر می خوند جوابش رو خوب می دادی. صبحها کلا خوش اخلاقی. سلام که می کنم غرق در خنده کودکانه و شیرینت می شوی که دل بابا و مامان را شاد می کند و آنان را آماده یک روز دیگر. علی جان لبخند شادیهایت همیشگی باد.
گفتم بهتون تو مسابقه آتیه اندیشان کودک آرین شرکت کنید، نکردید دیگه. حالا من برگزیده شدم و فردا باید برم جایزه ام رو بگیرم. دلتون بسوزه…
حالا دور بعدی شرکت کنید. هنوز فرصت هست.
بالاخره دیروز کار تموم شد و علی ما آقا شد. کوچولوی بیچاره، باباش که پاهاش رو گرفته بوده میگه دائم نگاهم میکرده و انگار از من انتظار نداشته که پاهاش رو بگیرم و باعث آزارش بشم. گریه هاش هم بیشتر شبیه کسی بود که به قول ما یزدیها توقعش شده. مامان هم بعد قنداقش کردند تا پاهاش رو خیلی تکون نده. اما الان که 22 ساعت از ختنه میگذره تو خواب راحته.
پسرم امیدوارم بزرگ مردی بشی مامان جون…
بالاخره روز 5 شنبه واکسن علی را زدیم. رفتیم مرکز بهداشت. کوچولوی بیچاره بعد از اینکه اولین واکسن رو از پاش بیرون آوردند زود آروم شد. اما دوباره واکسن بعدی رو زدند تو پای دیگه. اونوقت بود که دیگه خیلی بهش برخورد و گریه کرد. ماشاءالله صداش هم بلنده. ظهر که شد حدود 5 ساعت بعد از واکسن زدن کمی تب کرد و خدا رو شکر با استامینوفن و شستشو تبش پایین اومد. اون شب رو من نتونستم بخوابم. دست خودم نبود. دائم بیدار می شدم و تبش رو چک می کردم. خدا رو شکر به خیر گذشت. در عوض صبح که دیدم حالش خوبه تا ساعت 10 خوابیدم. بعد هم که بیدار شدیم دیدم که انگار خوب خوبه. اما تا شب هنوز کمی پاهاش درد داشت ، قرمز شده بود و ورم کرده بود.
حالا باید بریم آقا پسر رو مرد کنیم…

بالاخره ساعت 11 و 5 دقیقه امشب علی 2 ماهش تموم میشه. 60 روز روی این زمین نفس کشیده و 60 تا طلوع خورشید رو دیده. فردا روزیه که باید این آقا کوچولو رو ببریم واکسن دوماهگیش رو بزنه. بچه ها بعد از این واکسن معمولا تب میکنند و من امیدوارم تب علی خیلی بالا نره و به خوبی از این خان هم رد بشه. امیدوارم کوچولوی نازم همیشه سلامت باشه.
چند روزه برای علی این آویز رو میگذاریم و کوکش می کنیم. آهنگ میزنه و میچرخه. اینقدر دوست داره اینو که شروع میکنه به خنده و با چشماش دنبالش میکنه.




